صبح ساعت 5 لک دیدم
امروز صبح ساعت 5 یه لک بزرگ دیدم و این یعنی بای بای فولیا
الان که امید بیدار شد بهش گفتم برام پد بخره دوزاریش افتاد چی شده گفت ناراحت نشی ها قصه نخوری ها بغض گلوشو گرفته بود
گفتم نه ناراحت نمیشم
گفت عصر بیا بریم دکتر ولی گفتم نه دیگه دکتر نمیرم
این ماه خیلی ازیتم کردی نه تو اقداما دقیق بودی نه اعصاب برام گذاشتی
تازه هی اومدی گفتی تو مریضی تو حامله نیستی قرص میخوری چنانی فلانی
لاقل قرص نمیخورم دیگه وقتی با دارو و بی دارو حامله نمیشم به درک بزار دارو نخورم لاقل خودمو ازیت نکنم
دیگه زیارت اشورا رو نمیخونم واقعه رو هم همینطور اما صلوات 4 روزش مونده دیگه حیفه دیگه ختم بر نمیدارم با خدا لج بازی فایده نداره
یکی میگفت خدایا اگر تقدریم از پیش نوشته است پس چرا ارزو کنم ؟؟
گفت شاید تقدیرت این باشد هر چه ارزو کند

ولی شانس ما رو ببین 124 هزار تا پیغمبر 14 تا معصوم 12 تا امام و خود خدا نمیخوان که من این حاجتو بگیرم س بیخودی اسرار کردن چه فایده امیدذم که ازیت میکنه دیگه تحمل نمیمونه برام






صبح ساعت 5 لک دیدم 
